هجوم احساسات با یک سال و نیم تاخیر

درخواست حذف این مطلب
بداخلاق بود امروز. راه می رفت گیر بیخود می داد. یه گیر ریزم به من داد سر این که چرا انقدر کند کار می کنی!! یکی از بچه ها اومد پیشم گفت آقای فلانیو با یه من عسل نمی شه خورد امروز! گفتم آره گیر داد به منم. یه کم بعد رفتم اتاقش بهش گفتم چیه بداخلاقی؟ گفت عزیزم واسه چهار خط نوشتن که انقدر نباید زمان بذاری! گفتم عزیزم اون که کار خودمه و راجع بهش با شما صحبتی ندارم(نکته: وِی مدیر من است!) :)))) کلاً بداخلاقی تنش ایجاد می کنی تو شرکت راه می ری! یه کم غر زد و منم یه کم سر به سرش گذاشتم که ردیف شه حالش و برگشتم سر کارم. نیم ساعت بعد در زدن و دو ثانیه بعد مون ذوق زده گفت بچه ها آقای فلانی برامون شیرینی گرفته! :)))) تو راه برگشت بهم زنگ زد، تقریباً مث هر شب. بعد سلام و احوال پرسی گفت اون شیرینیو من واسه تو گرفته بودم که نگی بداخلاقم! d: منطقاً همه چی اوکیه ولی دوسش ندارم! چون که مقایسه ش می کنم هی با میم. و متاسفانه اگه از بچه ننه بودن میم و خانواده گهش فاکتور بگیریم، به علاوه یه سری مسائل ریز ریز که هر ی داره بالا ه، حقیقتاً ایراد خاصی نداشت که هیچ! از نظر رفتاری پرفکت بود اصن! اینه که هی مقایسه می کنم ناخودآگاه. اشتباه می کنم. می دونم. ولی ارادی نیست واقعاً! عین این ا یه هو لبخند پهنم خشک می شه و بعد جمع می شه و یه گلو صاف می کنم و با اخم می رم پی کارم! دلمم براش تنگ شده ضمناً .

برای ستاره

درخواست حذف این مطلب
چون شب که برمی گردم احتمالاً یادم می ره و تبریک تو خودِ روز تولد هم فایده نداره و خوشم نمیاد و باید حتماً شبش باشه، از همین الان و همین تریبون خواستم بگم تولدت مبارک. خیلی خوشحالم که اینجا کلی دوست خوب و خفن بهم داد که یکیشون و فکر کنم قدیمی ترینشون تویی. با اینکه طلسم دیدارمون ش ته نشده هنوز! خلاصه امیدوارم که هرچی می خوای و برات خوبه اتفاق بیفته برات. ماچ محکم و بغل و فشار و غیره. تولدت خعلی مبارک.

and as i turn to speak, the played

درخواست حذف این مطلب


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

and as i turn to speak, the played

درخواست حذف این مطلب
ب که زر زر کنانِ نامحسوس داشتم برمی گشتم، زده بود به سرم به میم زنگ بزنم بگم برگرد با هم باشیم. گه تو همه چی اصن. آخه من فکر می فراموش شده ولی نشده. به محض این که رفتم تو بغلش، پرت شدم به تک تک لحظات قبل. وقتی گفتم بیا بریم قدم بزنیم هوا خوبه، وقتی نیومد! یادم افتاد که میم تو برف با چه مصیبتی اومد پیشم چون قول داده بود همو ببینیم. فقط قول دیدن همدیگه براش مهم تر از قول مهم ترین بود که داد. الان که بارون میاد یاد اون روز افتادم که زیر چتر من می رفتیم از بیرون یا اون روز که چتر از دستش لیز خورد و محکم خورد تو کله م و بعد واسه جبران یه دونه هم کوبوند تو سر خودش و من مرده بودم از خنده. اینارو تو کل این یه سال و نیم یادم نبود. الان دیگه مطمئنم احساساتی و زخم خورده و چی و چی نیستم. الان مطمئنم ی دیگه مث میم دوسم نداره. حتی این که فکر می کنه دوسم داره و با منطق و حرفای گنده گنده ش حوصله مو سر می بره یا سعی می کنه همه ش بهم بچسبه که ازش خوشم بیاد! دلم می خواست برم به میم بگم هیچ دیگه تو نمی شه. ولی دیدم خودشم دیگه خودش نمی شه! انقدری عوض شده که بغل همین غریبه رو به برگشتنش ترجیح بدم و هووووف! نمی خوام بیخیال بشم. انگار لج . تصمیم گرفتم امروز نه غر بزنم نه بداخلاق باشم نه مث ماهی لیز بخورم یا وقتی پیششم هی بگم خب من برم، خب من برم! می خوام ول کنم خودمو. می شینم ببینم می ریم کدوم وری.
+ اگر از موضوعات اینچنینی خوشتان نمی آید و یا متنفرید و برایتان مس ه به نظر می آید و دغدغه های بزرگتری همچون گلوبال وارمینگ و خش الی قریب الوقوع و افزایش بیماری های مقاربتی را دارید، خواستم بگویم به جهنم. همین است که هست! تشریفتان را ببرید وبلاگ بغلی. آنجا موز هم می دهند.

you'll find me inhuman

درخواست حذف این مطلب
دلم می خواد همه آدمایی که دوست دارمو تو یه آپارتمان زندانی کنم. هرکی تو یه اتاق. فقطم خودم باهاشون در ارتباط باشم. الان تقریباً به جای هر احساسی حتی گشنگی و تشنگی و جیش و فلان، حسودیم می شه. دوست دارم چشم همه ی اطرافیانِ اطرافیانمو از کاسه دربیارم و م تو دماغشون! خیلی احساس ترسناکیه. ولی متاسفانه جدی دارم می گم.

نکات ارزنده از نویسنده وبلاگ

درخواست حذف این مطلب
چه کیفی می ده احساساتتو نسبت به آدما و کاراشون در جا بگی بدون هیچ سانسوری. یا کمِ کم نشون بدی بهشون که دوسشون داری یا ح از ریختشون به هم می خوره یا اصن به هیچ سمتت نیستن! چون زندگی کوتاهه و اینا چیزاییه که بعدها به خاطرش حسرت می خوری که چرا نگفتم و فلان. یعنی برات مهم نباشه اگه به یکی می گی دوسش داری پررو می شه و ایضاً اگه بگی ح ازش به هم می خوره، ناراحت. مقادیری به راحتی خودت بین و بس.

لطفاً فاصله سر خود تا تهِ دیگران را حفظ نمایید

درخواست حذف این مطلب
همین ده دقیقه پیش داشتم لایو dimmu borgir می دیدم تو تا ی. چون بسته شبانه م تا هفت صبحه تایمش و مجبورم یه گهی باهاش بخورم به هر حال و چه گهی بهتر از این! دوتا زن بغلم نشسته بودن. یکی شون چشمش خورد به گوشیم و همین جور خیره موند چند ثانیه. بعد با تعجب به من نیگا کرد، باز به گوشی نیگا کرد. حالا من مثلاً سرم تو گوشیمه و نمی فهمم! بعد احساس پشماش ریخته. پیاده که شدیم من قطع صدارو شنیدم به اون یکی زنه می گفت وای فکر کنم " پرست" بودا! نمی دونی داشت چی نگاه می کرد که! :))))))))))) روحم شاد شد سر صُب.

برای ی

درخواست حذف این مطلب
بله. آی نو هو یو آر پدر جان! بات ایف یو وانا تاک تو می، پیلیز گیو می سامثینگ لایک آدرس وبلاگی چیزی. نات یور فون نامبر اُر یوزنیم آو یور تلگرم اکانت و این مسائل. تنکیو پیشاپیش.and if i'm a donkey, you're a lame-duck unam az noe kajesh :))))))

گَهی زین به پشت و گَهی پشت به زین، گَهی این تو اون و گَهی اون تو این!

درخواست حذف این مطلب
بوده وقتایی که یکی دوسم داشته و من نه. ابراز احساساتش و ابراز همه چیزش برام آزاردهنده و سنگین و مز ف به می رسیده. واقعاً اذیت می شدم. ولی می خوام بگم تو برع ش، خیلی بیشتر سنگینه همه چیز. خیلی بیشتر اذیت می شه آدم. اون وقته که می فهمی عه! یارو آویزونت نبوده ها ! نمی تونسته فقط . نمی تونسته نگه. بلد نبوده نشون نده. براش مفهوم نبوده که دنیا انقدر تخمیه که با دوئیدن، به هیچ گورستونی نمی رسه هیچ وقت. نفهمیده بوده. ی بهش نگفته. دلش می خواسته. دلش، می کوبیده تو دهن عقلش. میومده به تو می گفته دوسِت داره و از این چیزا. سعی می کرده نگه ت داره یا خوشح کنه و از این کارا. بعد تو پیش خودت می گفتی اه! چه بی جنبه! من بمیرمم از این کارا نمی کنم! حالا پاشو برو جلو آینه و بگو ببینم؛ کی بی جنبه س؟

+ حالا فکر کنید هر دو مورد با هم فرو بره. + گاهی اوقات به جای زور زدن واسه اثبات این که عاقلی و همه چیزت صرفاً منطقیه و ب تو الباقی، بهتره گفت اوکی! شده دیگه! باهاش روبه رو شو. بعدم تو بدترین شکل ممکن کنارش بذار و قبول کن که داری جر می خوری و حتی بشین گریه کن. مگه چه اشکالی داره؟ خج هم نداره.

بله

درخواست حذف این مطلب
این که با بدیهیات زندگی، چیزایی که زارت و زورت جلو چشم و گوش و حلق و بینی تن، یاد آدمایی بیفتی که سون اُر لِیت قراره از دستشون بدی، مقوله ایست که مث سوزن پنی سیلین فرو می رود در ناکجاآباد انسان! چون شما شاید بتونی نری اون کافه ای که ازش خاطره داری یا لباسیو که فلان بوده نپوشی یا عطر بهمانو نزنی یا حتی در مراحل حاد، فلان آهنگ خاطره ناکو گوش ندی، اما می تونی مثلاً رو قیافه ت چیزی بمالی که با دیدن دماغت یاد حرف فلانی نیفتی و دلت براش تنگ نشه؟ می تونی خونه تون نری چون اون روز فلان شد و آخ؟ می تونی به آسمون نیگا نکنی چون فاکینگ ماه و متعلقاتش تو آسمونن یا اگرم نباشن با نبودنشون و اساساً با همون آسمون کوفتی هم آره؟ می شه؟ نمی شه؟ می شه از دست نداد آدمارو؟ نمی شه! می شه سِرکننده زد به ناکجاآباد که فرورفتگی رو کم تر حس کنیم؟ شاید بخواید بگید آره می شه! ولی نمی شه عزیزان دلم. نمی شه رُز فلاورز من! با ناکجاآبادتون تو لگن لیدوکائین هم بشینید فایده نداره که نداره! از من گفتن.

مظهر عشق و وفا؟!

درخواست حذف این مطلب
یه روزایی تو همین بیست و پنج سال زندگیم بود که میومدن پشت در کلاسمون یه سبد شیر شَما می ذاشتن و ذوق می کردیم که یه تایمی پِرت می شه واسه شیر خوردن! صُبِشم معمولاً کل دانش آموزای مدرسه سر صف "منم شَما دوستِ شُما" رو نوبتی پشت میکروفون خونده بودیم. تازه موقعی که صفا حرکت می سمت کلاس، یکی وظیفه خطیر "خوشحال و شاد و خندانم" خوندنو به عهده می گرفت. اَکّهِی روزگار!

پنج شنبه صبح ها با لَمباوگاد

درخواست حذف این مطلب
چقدددررر ژذّاب واقعن. پنج شنبه هفته پیش بود که یه آهنگ ازشون گوش دادم و پشم ریزان تو یک هفته اخیر سوراخش . الانم پنج شنبه س و دقیقاً با یه آهنگ دیگه شون همین اتفاق افتاد و یحتمل هفته آتی مشابه هفته گذشته طی خواهد شد. همه چیزم با برنامه ریزیه به خدا! ^_^

تراژدی های بی امان در دل یک شادی ساختگی؟ هاه!

درخواست حذف این مطلب
خیلی زوده ولی باید پِلَنِ یه سری "آ ین دیدار" بچینم. حتی فکرشم بغضی م می کنه.

++ you and me, we used to be together, everyday together,,always.i really feel, i'm losing my best friendi can't believe this is the endit looks as though you're letting goi hope you know if it's real, i really don't knowdon't speak! i know what you're sayingso pleas stop explainingdon't tell me 'cause it hurtsdon't speak! i know what you're thinking i don't need your reasonsdon't tell me 'cause it hurts! as we die, both you and iwith my head in my hands i sit and cry!
+ آهنگ don't speak از منچستر ار ترا رو گوش بفرمایید و شرحه شرحه بشید با مفاهیم و معانی و حالات و نحوه خوانش.

تراژدی های بی امان در دل یک شادی ساختگی؟ هاه!

درخواست حذف این مطلب
خیلی زوده ولی باید پِلَنِ یه سری "آ ین دیدار" بچینم. حتی فکرشم بغضی م می کنه.

++you and me, we used to be together, everyday together,,always.i really feel, i'm losing my best friendi can't believe this is the endit looks as though you're letting goi hope you know if it's real, i really don't knowdon't speak! i know what you're sayingso pleas stop explainingdon't tell me 'cause it hurtsdon't speak! i know what you're thinking i don't need your reasonsdon't tell me 'cause it hurts! as we die, both you and iwith my head in my hands i sit and cry!
+ آهنگ don't speak از منچستر ار ترا رو گوش بفرمایید و شرحه شرحه بشید با مفاهیم و معانی و حالات و نحوه خوانش.

صبحی با گینک می

درخواست حذف این مطلب
تو مترو نشستم، مثل همیشه ی این ساعتی که تو مترو نشستم. دارم فکر می کنم به همه چی. چیزای بیخود که هر کدوم عین رقاصای باله یکی دو ثانیه میان جلوم و رو نوک پاشون وامیستن و کش و قوس میان و بعد محو میشن تو یه جایی که نمی دونم کجاس. آهنگی که پلی می شه رو نمی شناسم. ولی می دونم دیروز صبح بین ساعت شیش تا هفت ش . دارم به همین چیزا فکر می کنم که می بینم دیگه تو مترو نیستم. یه پیرهن بلند و گشاد مشکی تنمه، بدون کفش. موهام اندازه پارساله قبل از اولین کوتاه شون. می گردم دنبال یه چیزی که باهاش ببندم موهامو، ولی همه جا خیلی تاریکه. انگار تو یه خونه ی خیلی بزرگم که یه راه پله داره وسطش. آره! رو پله ها نور می افته و بقیه جاها تاریک تر به نظر میاد. یه صداهایی از بالا میاد. صدای خنده و جیغ. می رم بالا. تاریک تر از پایینه! یه هو از پشت سرم در یه اتاق باز می شه و یه نور قوی فرو می ره تو چشمم و صدای خنده ها شدت می گیره. چشمم که یه کم به نور عادت می کنه می تونم چندتا دخترو ببینم که لباس باله تنشونه و بهم نگاه می کنن و الکی می خندن! نمی دونم چرا تو دلم خالی می شه و عقب عقب می رم از اتاق بیرون. هرچی می رم عقب تر، اونا میان جلوتر! یکی شون می گه "می خوای چی کار کنی؟" اون یکی می گه "خیلی از همه چی عقبی!" بعدم بلند بلند می خنده و یه هو دیگه نمی خنده. میام از اتاق بیرون و سعی می کنم درشو به زور ببندم. ولی یکی شون دستگیره رو محکم گرفته و داد می زنه "هرجا بری از دست ما خلاص نمی شیم. چون هرجا بری از دست خودت خلاص نمی شی. ما خود توییم! می شنوی؟ ما توییم! تو!" هرجور هست در اتاقو می بندم ولی صدای خنده هاشون هنوز خیلی واضح تو گوشمه. حالا پشت در اتاق نشستم. موهام کوتاه کوتاه شدن! لباسم سفیده انگار. شایدم کرم! یا صورتی خیلی کم رنگ. یه جفت کفش قرمز افتاده یه گوشه و یه بالش گنده و نرم هم یه گوشه دیگه. خوابم میاد. بالشو برمی دارم و همون جا دراز می کشم. بارون میاد یه هو. سقف بالا سرمه ولی انگار نیست. خونه رو آب برمی داره اما من به جای این که از جام پاشم، خیالم راحت می شه تازه! چشمامو می بندم که بخوابم ولی صدای خنده هاشون نمی ذاره. احساس می کنم بدنم کم کم داره فرو می ره تو آب! انگار وسط است خو دم! گوشام می ره زیر آب و صدای خنده ها رو محو می شنوم. محو ولی بلندتر! دیگه انگار کامل رفتم زیر آب! ولی دارم بدون هیچ تلاشی نفس می کشم و فقط فکر می کنم که دارا می گفت چی کار کنم که همزمان یه سری صداهارو نشنوم و یه سری صداهارو فقط بشنوم. یاد گرفته بودم ولی کار نمی کرد! شاید چون جز صدای خنده هاشون، صدای دیگه ای نبود اصلاً. مجبور بودم بشنوم! اومدم داد بزنم خفه شید! کلی آب رفت تو دهنم و سرفه م گرفت. بارون بند نمیومد، مث صدای خنده ها. سرمو ت دادم و دیدم زیر آب چندتا مرد مو بلند و وحشتناک وایسادن و دارن سازشونو آماده می کنن. یکی شون برمی گرده بهم می گه کینگ می؟ نمی دونم از کجا فهمید ولی فقط بهش می گم آره. بی مقدمه شروع می کنن به زدن و یکی شون که خیلی از همه ترسناک تره اولشو می خونه. هرچی آهنگ می ره جلوتر، صدای خنده ها کم رنگ تر می شه و عمق آب دورم کم تر. به آ اش که می رسن، می بینم که همون لباس سیاهه تنمه و هیچ آبی هیچ جا نیست. سعی می کنم از وسط سرصداشون بگردم دنبال صدای خنده ها! انگار که مرض داشته باشم. ولی نیست. رفتن! تموم شدن! آهنگ تموم می شه و مردای ترسناک وسایلشونو جمع می کنن و بدون این که نگاهم کنن می رن. هندزفری رو درمیارم از گوشم. رسیدم! باید برم تو دنیای واقعی.

از همین چیزا

درخواست حذف این مطلب
دلم واسه دیدن، واسه تا نصف شب بیدار موندن، واسه اینجا عین آدم و درست نوشتن، واسه قرار گذاشتن و یه هو کافه رفتن تو هر تایمی که بخوام، واسه سعدآباد، واسه نشستن رو اون نیمکت ال پی که آفتاب روش نمیفته، واسه صدای مای کندی، واسه م، واسه میم(نه به معنای میم!)، واسه هانیه و فرزانه و سارا و تکتم و پوریا و و دال، واسه کتابخونه مرکزی، واسه لوبیا پلوی آقا سعید، واسه خوابگاه، واسه کتاب خوندن، واسه خو دن، واسه خوشگل بودن، واسه ذوق ، واسه بارون، واسه جنگل، واسه آسمون، واسه ماه، واسه مبل قبلیامون(!)، واسه لباس قدیمیام، واسه کارت دانشجوییم که شیش ماهه گم شده، واسه بوی لالیک و واسه خیلیییییی چیزای دیگه تنگ شده.

the days go by and nothing brings me joy

درخواست حذف این مطلب
اینو فهمیدم که زندگی مسیرشو خودش عوض می کنه و صاحابشو به هیچ جاش نیست عموماً. صاحابش هرچی زور بزنه تو همون مسیر قبلی راه بره، نهایتاً از وسط می شه و و پوره تو مسیری که زندگی قفلی زده روش ادامه می ده. دقت کنید. نمی میره. می شه!

دیروز و امروز و فرداها

درخواست حذف این مطلب
صب به صب تو مترو وویسای ستاره رو گوش میدم و یه سری تذکراتو کتباً و شفاهاً به سمع و نظر خودم میرسونم. هی فکر میکنم که چی باید بشه؟ چی باید بگم؟ چی باید بخوام؟ چی میخواد؟ بعد باز وویسای ستاره رو گوش میکنم! بعدش دیگه احساس میکنم مغزم داره رد میده. به خودم میگم اه ولش کن یه چیزی میشه دیگه. و در اینجا آهن تکتمو گوش میکنم! نزدیکای صادقیه دیگه حالم از هندزفری به هم میخوره. می چپونمش تو کیفم و میرم برای کشتی کج مترویی!

بیهوده ترین

درخواست حذف این مطلب
شاید شما ببینید استوری گذاشتم نید تو دای و فلان. شاید یه ربع بعدش بپوشم برم رستوران پیتزا گاز بزنم و هرهر بخندم یا صدای بلند. ولی اینا به هم ربطی ندارن. از روابطم با دیگران خسته م. ضمن این که شدیداً می خوام حفظشون کنم! نمی دونم شده از چیزی خسته باشید ولی بخواید حفظش کنید یا نه. من نوع برخورد و نگاه آدمارو می فهمم. امروز نوع برخورد و دیدم، فرق داشت. سرش شلوغ بود، ذهنش هم و اتاقش هم! خسته هم بود مشخصاً. ولی خب، فرق داشت. فرقِ بد. داشت یه جورایی می فهموند که دیگه دانشجوی خوبم نیستی. این واسه من خیلی زور داره. در حدی که دوست دارم بمیرم. می فهمم که رفتار مدیر شرکت باهام فرق داره چون دوسم داره. دوسم داره چون دیوانه س! فرقِ خوب داره ولی نهایتاً به شرکتش فکر می کنه نه من و مشکلاتم. بهش گفتم باید راجع به یه سری چیزا باهاش حرف بزنم. گفت اوکی! من از این طرز جواب دادن متنفرم. اینم فرق داشت. فرقِ بد . پس کارمند خوبی هم واسه اون نیستم.بابام دو هفته س بیمارستانه و فقط یه روز فرصت برم ببینمش. یقیناً داستان دارم سر این قضیه ولی من دارم می شم زیر بار کارای خودم. عضو خوبی هم واسه خانواده م نیستم! این جا، دیگه حوصله م نمی کشه بنویسم و پیگیر باشم. وبلا شما رو هم تک و توک می خونم. این جا هم عملاً دیگه بی فایده شده و شدم. پس اینم هیچی .دوستام! تولد یکیشونو حتی تبریک نگفتم! چون حالم سر قضیه بابام گرفته بود. ولی بعدش می شد باهاش حرف بزنم، نزدم. ده روز از تولدش گذشته الان. اون یکی شاکیه چرا هیچی از هیچیم نمی دونه. اون یکی می گه چرا نمیای بریم بیرون. اون یکی می گه چرا حالمو نمی پرسی! اکیپ م که یه مدل دیگه شاکی ان که چرا پیگیر کارای انجمن و فلان نیستم. امروز یکیشون پرسید پریمیر به کجا رسید؟ گفتم نصب شد، کتابشم رفت تو کتابخونه! همین! می بینید؟ دوست خوبی هم واسه دوستام نیستم.خودم. خودم خسته م. خودم بی حوصله م. خودم می رم پیتزا گاز می زنم و هرهر با صدای بلند می خندم ولی دوست دارم تو یه جهان خالی و بدون هیچ زندگی کنم یه مدت. یا اصن زندگی نکنم یه مدت! به درد خودمم نمی خورم حتی. همه چیزم عوض شده با این که هنوز همونه! مث ریمی دیپ هاوس fade to black!

چون که ایزوله نیستیم

درخواست حذف این مطلب
همه ما یه سری ایده آل و استانداردهایی واسه خودمون راجع به هرچی داریم که تو مواقع وم می رینیم توشون به اقتضای شرایط! چون ما همیشه با شرایط بده بستون داریم و باز هم چون که اون ایده آل و استانداردها وحی منزل نیستن ولی شرایط وحی منزله گویا! بنابراین از این به بعد اگر خواستید در مقابل تصمیمی که یکی گرفته و اساساً به شما هیچ ربطی هم پیدا نمی کنه نظری چیزی ارائه بدید که به هر حال وجودتون در جهان هستی ابراز بشه، ابتدا دکمه مربوطه تون رو فشار بدید که خ ناکرده مشکلی پیش نیاد برای فک و دهان و دندان و سایر اعضا و جوارح مبارکتون!

چون که ایزوله نیستیم

درخواست حذف این مطلب
همه ما یه سری ایده آل و استانداردهایی واسه خودمون راجع به هرچی داریم که تو مواقع وم می رینیم توشون به اقتضای شرایط! چون ما همیشه با شرایط بده بستون داریم و باز هم چون که اون ایده آل و استانداردها وحی منزل نیستن ولی شرایط وحی منزله گویا! بنابراین از این به بعد اگر خواستید در مقابل تصمیمی که یکی گرفته و اساساً به شما هیچ ربطی هم پیدا نمی کنه نظری چیزی ارائه بدید که به هر حال وجودتون در جهان هستی ابراز بشه، ابتدا دکمه مربوطه تون رو فشار بدید که خ ناکرده مشکلی پیش نیاد برای فک و دهان و دندان و سایر اعضا و جوارح مبارکتون!

دست پیش که میگن اینه؟!

درخواست حذف این مطلب
همیشه یه جوری از اب کاریاتون ناراحت و غم زده بشید که یارویی که باید ازتون طلبکار باشه قاعدتاً، بیاد بگه ولش کن توروخدا! کاری که من امروز و دو نفری که کاملاً می تونستن برینن بهم سر گندی که زدم، جفتشون آرومم می و دلداریم می دادن و تازه یکی شون می گفت به اون یکی شون بگم تقصیر اون بوده! بماند که یکی از این دو نفر مدیر شرکت و یکی دیگه شون شریکش بود! :)))) فلذا یک ساعت و نیم دیرتر ولی با اعصاب آروم دارم می رم خونه به امید خدا! اثرات گند هم باقی ست کماکان.

دی لی لی لی لینگ

درخواست حذف این مطلب
وقتی می کنید تو دلِ هم، از دلِ هم دربیارید بعدش توروخدا! وگرنه دلِ هم خون میاد! بعدش نیاید بگید چرا اخلاقت فلان شده چرا پاچه می گیری چرا فلان!

موزیقی امروز: ikaros- pg.lost؛ البته فقط اونجاش که یه صدای ضعیف کننده(روحی بابا! چتونه؟)از زیر صداها میاد بالا کم کم. بقیه ش شبیه آهن کُره ای می شه و لازم النِ ت.+ چیز.. می گم ما اینجا تو این سرزمین پهناور نمی تونیم به هیچ طریقی با سرزمین های پهناور غیرمجاور داد و ستد مالی من باب ید یک باب دی وی دی داشته باشیم؟! وایسیم تا بیاد ش کنیم؟ اگه اصلشو بخوایم چه گلی بگیریم؟ + عملاً کارکرد اصلی پی نوشتو توش. یه پا پست اصلیه!

جاست فور ثبت

درخواست حذف این مطلب
زارت بهم ابراز علاقه کرد. مینویسمش اینجا چون شاید بعداً (ماه ها بعد)یه اتفاقاتی بیفته! اتفاقات جدی ای که تو زندگی نود و نه درصد آدما میفته و شاید قرار نباشه من جز اون یه درصد اقلیت باشم. گرچه فکرشم استرس زاست.
+ فعلاً از توضیحات تکمیلی معذوریم.

جاست فور ثبت

درخواست حذف این مطلب
زارت بهم ابراز علاقه کرد. مینویسمش اینجا چون شاید بعداً (ماه ها بعد)یه اتفاقاتی بیفته! اتفاقات جدی که تو زندگی نود و نه درصد آدما میفته و شاید قرار نباشه من جز این یه درصد باشم. گرچه فکرشم استرس زاست.
+ فعلاً از توضیحات تکمیلی معذوریم.